زاویه
 
 
 

قسمت دوم (آخر) 

واقیعت اینست که اگر از این سفرنامه ، "داستانی بودن"  اش را بگیری ، شاید یعنی همه چیزش را گرفته ای.
کتل سنگی ...خلیفه های متعدد ....عبدالرزاق...حکیم حقه باز...خدمه هتل ...امکنه و اطعمه و اشربه ...همه و همه چیزهای واقعا ساده ای هستند (اجازه دهید کتل سنگی را استثنا کنیم! ) ، عناصر کاملا معمولی ای که دستی قوی این ها را تبدیل کرده به اجزای یک قصه ی پر کشش و تعلیق ،و الا نویسنده نه با بن لادن دیداری داشته نه با کرزای  و نه  حتی با یک شخصیت درجه سه ی سیاسی !
با همین اجزای ساده ، معجزه کرده : معجزه ی داستان .
و جا دارد تحدی کند حتی !

نویسنده از انجام نگرفتن به موقع پرواز ، به بهترین شکلی استفاده می کند. خواننده پا به پای نویسنده دلشوره می گیرد و دنبال راه چاره میفتد.نگران میشود ، حتی عصبی میشود.
و باز هم نفس با نویسنده آرام میشود وقتی قوماندان و مرد خانواده  دلداری اش می دهند که خیریتی هست....وقتی خلیفه آرامش می کند با جملاتی بی نظیر ... و دعوتش می کند که بیا برویم خانه ی ما...
اعتراف می کنم که برای رهایی از استرس وارده حین خواندن آن سطور ،پریدم به صفحات آخر تا خیالم راحت شود ! وبعد با آرامش به خواندن ادامه ی کتاب پرداختم. یعنی تا این حد ...!

می بینید؟هرکجای کتاب که "داستانی تر" بوده بهتر به یاد آدم مانده وبیشتر به جان نشسته است.برای همین مثلا من از قلعه ی اختیار الدین (در محاصره ی حصار) ،بیشتر قوماندان به یادم مانده و دل پر دردش تا مثلا اطلاعات دیگر.

...

الان که کتاب را برای چندمین بار ورق میزدم به نکته ای برخوردم  که جالب بود: قسمت تحریرات هرات بعد از متواترات هرات آمده یعنی نویسنده ابتدا از چند حادثه و مکان و شخصیت تاریخی یاد  می کند و از بازدیدش گزارشی ارائه می کند بعد در تحریرات هرات بر می گردد به هتل و دوباره می شود روز اول و ساعات اولیه ی حضورش در هرات...و من حین خواندن اصلا متوجه این پرش زمانی نشده بودم.

این رفت و برگشت نرم، تحسین برانگیز بود.

***
گفتم که نقدنویسی نمی دانم. طاقت نیاوردم فصل به فصل نقد بنویسم.
راستی ! باز یک جای دیگر شاهد اشتباه در جمع و تفریق اعداد هستیم شاید هم تایپی باشد نمی دانم : صفحه  ی 203 :  هشتصد را از هزار افغانی که کم کنی می ماند دویست تا. نه دوهزارتا !

***
پایان بندی کتاب هم خوب از کار درآمده.
حالا بعد از چند روز که از خواندن کتابی خوش خوان ، می گذرد میتوانم اظهار نظر کنم .
و بگویم از آنچه که  رسوب کرده در جانم.
و آن ، ما حصل سفر نویسنده است.

به نظرم این سفر و این کتاب ، باعث شد تا چیزی در "نگاه" خواننده و نویسنده ،  تغییر کند.

حالا به افغان های دور و برت  که می رسی یکی یکی سطرهای کتاب برایت زنده می شود.

یادت می افتد که جوان مرد مردمی هستند مردم آن دیار...

حالا مشهد که میروی پابوس جانستان عالم، سلامی هم نثار بارگاهشان می کنی اینبار از طرف همان

همسایگان جوان مرد ولی جدا افتاده... و یاد می کنی از آنها.

آنهایی که جوان مرد مردمی هستند...

و این دستاورد بزرگی است. کتاب امیرخانی چه سود مادی داشته باشد چه نداشته باشد( که حتما دارد )
سود معنوی بالایی خواهد داشت.امیرخانی سوغات گرانبهایی را به همه خوانندگانش پیش کش کرد :

تغییر نگاه ...رویکرد تازه....این حس شیرین همسایگی با چنین مردمانی ...
من سپاس می گویمش .
امید که زیاد به سفر برود و گران بها ،سوغات بیاورد.
که این روزها کسی برای کسی تحفه ی ارزشمند نمی آورد...

همین.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط گوشه نشین  | 
  بالا